هی پسر! دارم عاشقت میشم. وقتی میخوام بیام تو وبلاگم بنویسم: "دیگه نمیتونم ادامه بدم، سخته، وبلاگو نمیگم دیوونه ها!"؛ وقتی میخوام بیام دقیقا همینو بنویسم، نمیذاری بدوم تا بخورم زمین و سرم بخوره به دیوار و بمیرم. بهم میگی بیا بخوابیم. میدونی دارم عاشقت میشم هی سوء استفاده میکنی. بعد بهم کلی فرصت میدی تا اشتباهامو جبران کنم بعد تو همون فرصته میذاری بازم اشتباه کنم و بازم داری فرصت میدی که اونارو جبران کنم و بازم اشتباه کنم؟ دارم عاشقت میشم. چند وقت پیش هم بهت گفتم دارم عاشقت میشم. با هم رفته بودیم حموم. زیر دوش آب بهت گفتم دارم عاشقت میشم وقتی که آب میخورد به جمجمه َم و انگار هیچی مال خودم نبود غیر از صدای آب. میدونم میخوای آدم بکشی.. دقیقا میخوای دست بذاری رو همونا که من دوستشون دارم و براشون میمیرم.. دقیقا میخوای همونارو بکشی.. از بس که حسودی! عاشقی.. انکار نکن که حتی ندیدم پلک بزنی، پلک نزدی که حتی یک لحظه نباشه که منو نبینی!
اومدی اینجا برام پیغام گذاشتی که یادم نره داری بهم فرصت میدی و ممکن بود ندی و الان واقعا این پیغام پایینی به جای اینکه برای من باشه، بشه برای بقیه که خبر مرگمو برسونی. همین دیوونه بازی هات داره عاشقم میکنه! میای خودکشی کنیم با هم؟ تو همون دره ای که ریواس داره و خیلی سال پیش رفتم.. میای قبلش سر بخوریم بریم پایین اول ریواس بخوریم بعد یواشکی خودکشی کنیم؟ حتی یابو هایی که ازون بالا رد میشن ما دو تا رو با هم نبینن.. قبلش هم.. من کلی نقشه دارم.. بگو قبوله...
دوان دوان اومد وبلاگشو آپ کنه و بنویسه: "دیگه نمیتونم ادامه بدم، سخته، وبلاگو نمیگم دیوونه ها!" همچین دوید که خورد زمین، سرش خورد به دیوار مرد. اجباری نبود ادامه بده!
سیمور (یکی از شخصیت های داستان های سلینجر) میگه (فقط یک بار اینو گفته): تنها کاری که ما در زندگیمان میکنیم این است که از یک تکهء کوچک ِ «زمین مقدس» به تکهء دیگری میرویم.
("آیا او اصلا اشتباه میکند؟")
وقتی فهمیدم به این بازی دعوت شدم (اگر آبستنیوس منو دعوت نمیکرد اشک در چشمانم از ناراحتی (به قول خودش) حدقه میزد) فکرم خیلی بدجور (یاناجور) درگیر شد...
خیلی برام مهمه که اون بیست و چهار ساعت، اولش از شب شروع میشه یا روز و بیخیالش شدن سخته، اما میشه تصور کرد که اینبار اون شمع تو آسمون روی زندگی آدمهای دور و برم تاثیر نگذاشته.
اولش که اینو (نمیدونم از کجا) فهمیدم میشینم با خودم فکر میکنم چی کار باید بکنم اما چون اینو قبلا نوشتم تقریبا میدونم باید چی کار کنم. همینجا باید اعتراف کنم که من از دونستن این خبر به احتمال زیاد تموم مدت دارم زار میزنم و احتمالا نصف بیشتر این کارایی که میخوام انجام بدم با زر زدن شدید همراهه. همه ی این زر زر کردن ها نه به خاطر رفتن از دنیا بلکه به خاطر عمل نکردن به اعتقاداتم و کارهایی که دوست داشتم بکنمه و همینطور کارها و اشتباهاتیه که انجام دادم و بعضی هاشون نه فقط در دین بلکه در بی دینی هم گناه بوده! دوست دارم مثل چند سال قبل تو اون بیست و چهار ساعت آدم خوبی بشم اما دوست ندارم چون دارم میمیرم آدم خوبی بشم.. این خیلی ضایعست.
_ همه ی نوشته هامو (داستان و شعر و حرف و خاطره) نابود میکنم و احتمالا چون وقت نمیکنم همه رو به روش خودم با خودکار آبی خط خطی کنم احتمالا اونارو میسوزونم.
_ شروع میکنم به نوشتن وصیت نامه و میگم چی مال کیه و هر کی بهش چیزی رسید، یک پیام هم براش مینویسم.
_ زنگ میزنم به علی.س (بعد ازینکه پونصد بار گوشیش زنگ خورد و بعد جواب داد) ازش میخوام که آدرس دقیق خونه شون رو به من بگه. و شروع میکنم به نوشتن یک نامه در حد بیست سی صفحه و بعد از حرفام مجبورم چندتا دروغ بگم که نبودنمو توضیح بدم و اونم دیگه پیگیر ماجرا نشه و نفهمه من مردم (به ضم میم اول) و یک گردنبند که الان حال ندارم توضیح بدم چیه (همون سنگه) رو براش به عنوان یادگاری میفرستم با یک نقاشی ِ نیمه کاره و چند تا کتاب. کتاب طاعون رو هم میفرستم تا متولد سی اسفندو پیدا کنه و بهش بده، احتمالا یه چیزی هم برای کاوه میفرستم تا بده بهش.
_ یکیو پیدا میکنم یکمی به من حشیش بده که آرزومند ازین دنیا نرم اما فعلا نمیکشم.
_ بعد مدتها زنگ میزنم به مصی (کسی که چند سال پیش فقط ده پونزده دقیقه توی عمرم دیدمش) و میگم بیست دقیقه با من حرف بزنه و اگر حال داشته باشم بهش میگم بیاد جلوی کاخ تا این بیست دقیقه رو تا خیابون پشت پارک زر زر کنان بریم و همون کارها و حرفها رو تکرار کنیم اما آخرش این بار من وایسم و اون دستشو بکشه به شمشاد ها و بره و سه بار پشت سرشو نگاه کنه تا بپیچه و بعد میرم خونه. (برای هزارمین بار بای فور اور میکنیم).(راستی یکمی پایینتر ادارهء پسته)
_ زنگ میزنم به محل کار بابا... از ناراحتی نمیتونم باهاش حرف بزنم. (شب که بیاد نمیبینمش)
_ زنگ میزنم به داییم و میگم اون فوق العاده ترین دایی دنیاست و آدرس وبلاگمو میدم بهش و میگم دوست دارم هر چی اونجا(یعنی اینجا) نوشتم بخونه. و بهش میگم اون شب (بهمن هشتاد و پنج) که ساعت دوازده شب اومدی پایین پنجره (طبقهء هشتم، تنها بودم) تا ماشینتو نشونم بدی من همچینی یه ذره مونده بود خودمو بکشم فقط نمیدونستم چطوری اما بعدش.. و اینا.
_ به عموم (آخریه) زنگ میزنم و میگم شب تولدم (در سال هشتاد و شیش) من تو خونه تنها بودم و به طرز رقت انگیزی روی تختخواب نشسته بودم و غذا میخوردم و بالای یک کتابو گذاشته بودم زیر پتو که بسته نشه (و میخوندم). تنها بودم و هیچکس به من تولدمو تبریک نگفته بود و شما اس ام اس فرستادید تبریک گفتید و ازش تشکر میکنم.
_ به مادربزرگم زنگ میزنم (مامان ِ مامانم)
_ دوازده ساعت که تموم شد مثل جوجه دنبال مامانم راه میفتم (من در دنبال مامانم مثل جوجه راه افتادن استادم) و کمی حرف میزنم و میبینه که گریه کردم باهام حرف میزنه و دلداریم میده به طوریکه دوازده ساعت بعدو میتونم تحمل کنم.
_ به زهره زنگ میزنم و چند تا چیز در مورد دوست داشتن و اینا میگم و ازش خواهش میکنم دیگه با من کاری نداشته باشه و اینجا هم مجبورم چند تا دروغ سر هم کنم که چی؟ پیگیر ماجرا نشه و نفهمه من دارم میمیرم.
_ به نکیسا زنگ میزنم و میگم که بعد ازین دیگه منتظر من نباشه هیچوقت (با چند تا دروغ) که چی؟ نفهمه من دارم میمیرم. (اونم نه به خاطر یک ترم همکلاسی بودن تو پیش دانشگاهی، فقط به خاطر اون حرفش که گفت تا آخر عمرش منتظر زنگ زدن من می مونه.. اینو به شوخی نگفته)
_ عکسمو میذارم توی وبلاگم تا به قولم عمل کرده باشم. (چند نفری عکس خواستن من عکس نداشتم بدم) و درشو تخته میکنم و باز دروغ سر هم میکنم.. که چی؟ کسی نفهمه من دارم میمیرم.
_ به چند نفر ایمیل میزنم و خداحافظی میکنم. (دروغ هم میگم که کسی نفهمه من دارم میمیرم)
_ اگر وقت اضافه اوردم چند بار آی کرای (I cry) گوش میدم و باهاش میخونم (همراش پوزه های خاکی شدهء گوسفندهایی رو تصور میکنم که تازه پشمشون رو زدن)
_ میرم حمام و لباس... چی بپوشم حالا؟ (عزای همیشگی!)
_ دو ساعت باقی مونده: حشیش میکشم و احتمالا علت مرگمو به همین مصرف حشیش ربط میدن. به قول علی.س کثیف میمیرم.
پ.ن: دعوتید: کاوه ، طراوت ، دایی ممد ، متولد سی اسفند هم که دعوته! و جمجمه (چون شصت ساله وبلاگشو حذف کرده و لابد 24ساعت بیشتر زنده نبوده).